تبليغاتX
جادوگر

جادوگر
دست نوشته های یک جادوگر
 ۱۰ روش برای رشد معنوی در خود

www.emoit.com

رشد معنوی، روند هوشیاری درونی است که وجود ما را بیدار می کند و آن را فراتر از زندگی مادی پیشرفت می دهد و کمک می کند تا حقیقت وجودی خود را درک کنیم.

رشد معنوی، روند کنار گذاشتن و دور ریختن تصورات، عقاید اشتباه و آگاه تر شدن نسبت به درون و حقیقت هستی است.

این روند نه تنها برای کسانی که به دنبال معنویت هستند با اهمیت می باشد بلکه برای همه افراد ضروری و مهم است.

معنویت پایه و اساس زندگی بهتر و هماهنگ تر است.

با رشد معنوی، یک زندگی بدون ترس، نگرانی و فشار روحی خواهیم داشت. زمانی که درک کنیم چگونه فردی هستیم می توانیم شیوه متفاوتی برای زندگی خود انتخاب نماییم. با رشد معنوی می آموزیم نباید رخدادهای بیرونی وجود ما را تحت تاثیر قرار دهند.

رشد معنوی به معنای سلب مسوولیت نیست. پیشرفت معنوی به معنای رشد کردن، مسوول بودن، نیرومندتر شدن و خوشحال تر بودن است. شما می توانید هم زمان با پیشرفت در معنویت زندگی عادی خود را مانند افراد دیگر ادامه دهید.

برای رشد معنویت لازم نیست که در انزوا زندگی کنید بلکه می توان خانواده داشت، کودکان خود را بزرگ کرد و شاغل بود. ولی به یاد داشته باشید که هم زمان با این موارد درون خود را پاک کنید و رشد درونی داشته باشید. لازمه یک زندگی متعادل نه تنها توجه به جسم، احساسات و عقل است بلکه توجه به روح و روان نیز می باشد.

10 نکته برای رشد معنوی

1- کتاب های معنوی و نشاط آور مطالعه کنید، درباره مطالبی که می خوانید فکر کنید به دنبال راهی باشید که این اطلاعات را در زندگی خود عملی سازید.

2-روزی پانزده دقیقه تمرکز کنید.

3-ذهن خود را در هنگام تمرکز و تفکر آرام کنید.

4-باور داشته باشید که شما یک روح هستید با یک جسم مادی نه یک جسم مادی با یک روح. اگر به این مورد اعتقاد داشته باشید نظر شما نسبت به زندگی متفاوت می شود.

5-اغلب اوقات به خودتان فکر کنید چه موردی باعث می شود شما احساس زنده بودن و هوشیار بودن داشته باشید.

6- هر زمانی که متوجه شدید منفی فکر می کنید شروع به مثبت اندیشی کنید.

7- عادت های خوب و شادی بخش را در خود رشد دهید و به روشنی های زندگی نگاه کنید.

8-ورزش کردن قدرت ذهن را افزایش داده و آن را تحت کنترل خود در می آورد.

9- سپاسگزار دنیا باشید برای همه چیزهایی که به شما بخشیده است.

10- صبر و شکیبایی خود را رشد دهید.

رشد معنوی حق مسلم همه افراد، و کلید خوشحالی و آرامش ذهن و روان است.

روح در یک فرد مادی گرا و انسان معنوی وجود دارد اما چگونگی تجلی و جلوه آن متفاوت است.

https://www.libertyreserve.com

[ پنجشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1390 ] [ 19:8 ] [ emo ]
جادوگر

حکایت

روزی روزگاری،درنزدیکی دهکده ای دوردست مردی تنهادر فکر فرو رفته بود.مرد حسابی ناراحت و مغموم به نظر میامد.گوئی زمانه بااو به گونه ای دیگر رفتار کرده بود! به یکباره ازجایش برخاست وشروع کرد به فریاد کشیدن که؛ خدایا، چراهرچه بدی تودنیاهست، باید سر من بیاید؟ آخرمگه من چه کارکرده ام؟من را به این دنیا آوردی که هرچه رنج و بدبختی است، تحمل نمایم؟و...

پیرمردی ازآن محل عبورمیکرد.با شنیدن فریادهای مرد، نزدیک او شد و علت راجویاشد. مردشروع به نالیدن و گله کردن از زمین وزمان کرد و بعد پیر به اوگفت: ای مرد،راز خوشبختی نزد من است، میخواهی آنرا برایت فاش سازم؟ مردتکانی به خود داد و خود را جمع وجور کرد و گفت: چه کسی از دانستن آن خشنود نمی شود، معلومه که میخواهم بدانم، این غایت آرزوی من است! پیرمرد:قبل از هر چیز، اول از تو میخواهم که ابتدا خوب بیاندیش، و بعد پاسخم را بدهی!

مرد: خوشبختی که دیگر فکر کردن ندارد! معلوم است که میخواهم آنرا بدانم.

پیر: پس اطمینان داری که میخواهی با من بیائی!؟

مرد: آری پیرمرد، فقط ازکج ابدانم که تو راست میگوئی وکلکی در کارت نیست؟

پیر: دراین سفر من در کنارت هستم، اگر آنچه به تو فاش ساختم، رازخوشبختی نبود، آنوقت هر کاری بخواهی میتوانی با من بکنی.

مرد: بسیارخوب، برویم.

-آن دوبه راه افتاند و رفتند و رفتند تا اینکه مرد کم کم احساس خستگی و تشنگی به سراغش آمد.

مرد: صبر کن پیرمرد، کمی اهسته تر، از نفس افتادم، چقدر راه مانده؟

پیر: به این زودی خسته شده ای؟

مرد :آری خسته شده ام، هم خسته وهم تشنه!

پیر: پس همینجا قدری استراحت میکنیم.

-بعد از کمی استراحت، دوباره به راه افتادند و رفتند تا غروب آفتاب نزدیک شد. مرد که دیگر حسابی کنترل خود را از دست داده بود، فریادزد:آهای پیرمرد، مرااینجا آوردی بدون آذوقه و آب، خسته شدم، گرسنه ام و تشنه. دیگرنمیتوانم ادامه دهم.

پیر: آیا تو را به زور آوردم؟ مگر خودت نخواستی با من بیائی؟

مرد: آری، آری. ولی به دنبال خوشبختی، نه فلاکت و دربدری! حداقل مجال میدادی، آذوقه وآبی با خود میاوردم.

پیر: درست است! آیا بهتر نبود قبل از حرکت به این مسایل فکر می کردی؟ می پرسیدی چقدر راه داریم؟ چند روز زمان می برد تا برسیم؟ چنان غرق درافکارت شدی که تنها چیزی که برایت مهم بود، دانستن راز خوشبختی بود!اینک غذا و آب می خواهی یا به دنبال خوشبختی برویم؟

مرد: پاهایم دیگر یارای حرکت ندارند. راز خوشبختی توی سرش بخورد، آب می خواهم آب!

-پیرمرد لبخندی زد و گفت: فکرمی کنی من چشمه ام؟

مرد: پس من چه خاکی بر سرم بریزم! خدایا، این بلا دیگر از کجا نازل شد؟!

پیر: تو آب می خواهی. اگر واقعا تشنه ای، بدان که همیشه آب هست، فقط باید صدایش را بشنوی!

مرد: دیوانه شده ای،در این بیابان برهوت، مگرآب هم پیدامیشود!کسی نیست به من بگوید آخه احمق مگر عقلت را از دست داده ای که به این پیرمرد دل بسته ای!

پیرمرد لبخندی زد و گفت:ا ینک نگاه کن...پس ازجایش برخاست و چند قدم برداشت.خم شد و چند تکه سنگ را کنار زد و ناگهان چشمه ای زلال پدیدار شد!

-مرد با تعجب و با ولع و عطش تمام از جای برخاست و به سمت آب حرکت کرد و شروع به نوشیدن کرد. وقتی سیراب شد نگاهی به پیرمرد کرد و گفت: پس تو جادوگری و من خبر نداشتم!

پیر: هیچ جادوئی در کار نیست، توهم اگرحس خود را قوی می کردی آنرا میافتی! اینک چه کنیم، به دنبال خوشبختی برویم یا اینکه گرسنه ای یا میخواهی استراحت کنی؟

مرد: نه، برویم حسابی حالم جا آمد. راستی تو چرا گرسنه یا خسته نمی شوی؟
-پیرمردلبخندی زدوپاسخی نداد.

مرد: با توام پیرمرد.....

پیر: به وقتش خواهی دانست، اینک برویم.....آنها در دل تاریکی شب حرکت کردند و رفتند تا بعد از مدتی دوباره مرد به سخن آمد: بهتر نیست اینک که پاسی از شب نگذشته، خوب استراحت کنیم تا صبح زود با حال خوش حرکت کنیم؟ بسیارگرسنه ام وخسته!

پیر: هرانچه تو گوئی، باشد اینک استراحت می کنیم.

مرد: ای پیرمرد، تو مگر شکم نداری! چگونه آنراسیر میکنی؟

پیر: آری دارم ولی حسابی سیراست و میل به غذا ندارد!

—مردشروع به قرقرکردن نمود ولی فشار خستگی عاقبت کار خودش را کرد و به خوابی عمیق فرو رفت...صبح که شدمرد تکانی خورد و آرام چشمانش راگشود.به یک مرتبه از جایش برخاست و اطرافش رابه دقت مشاهده کرد. آری از پیرمرد خبری نبود! مرد شروع به فریادکشیدن کرد: آهااای پیرمرد کجائی؟ آهااای.....پیرمرد خرفت مگر دستم بهت نرسد، چنان بلائی بر سرت بیاورم که.....ناگهان ضربه ای به پشت سر مرد خورد.

پیر:چه خبرته جوان، بیابان را روی سرت گذاشته ای!
—مرد که سعی داشت خوشحالی اش راپنهان کند گفت: هیچ معلوم هست کجائی نگرانت شدم!! پیرمرد لبخندی زد و گفت: نگران! نگران من یا خودت؟

مرد: آری درست است، هرچه تو بگوئی، من که مثل تو جادو و جنبل بلد نیستم، باید هم نگران باشم. بگذریم، حسابی گرسنه ام،چه کنم؟

پیر: چرا از من می پرسی؟

مرد: نمی توانی سنگی را بلندکنی و چند تکه نان و گوشت نمک سود از زیر آن بیرون بیاوری!؟

پیر: آیا در این بیابان سنگ می بینی؟

مرد: نه،چه می دانم اصلا برویم....

--پس دوباره حرکت کردند و رفتند. نزدیکیهای ظهر، مرد که دیگر هم گرسنه بود و هم تشنه، شروع به نالیدن کرد و گفت: عجب غلطی کردم، ایکاش زبانم لال می شد و هرگز آن بدوبیراه را به زمانه نمی گفتم. ای پیرمرد، تو چه هستی؟ آیا واقعا انسانی؟ یا از آسمان مثل بلا نازل شده ای! آخر تو چه انسانی هستی که نه تشنه میشوی، نه گرسنه،نه خسته، مانند شتر هم راه میروی! دیگر نمی توانم ادامه دهم، به خدا سوگند نمی توانم.

پیر: مگر راز خوشبختی رانمی خواهی؟

مرد: اگر نزد توست، چرا الان نشانم نمی دهی؟ هر کجا آنرا قایم کرده ای بیاور نشانم بده! چیزی که از تو کم نخواهدشد! کاملا واضحه که هیچ مشکلی نداری!

پیر: چیزی می خواهم بگویم که اگر خوب به آن عمیق شوی ترا بسیار کمک خواهد کرد.

مرد: بگو، زودباش منتظرم.

پیر: به اتفاقاتی که ازابتدای سفرمان رخ داده و بعد از این بیشتر رخ خواهدداد، خوب فکرکن. ببین آیا متوجه چیزی میشوی؟

مرد: تو هم با این حرفهایت، همیشه آدم را تشنه نگه میداری! آخر من با این دهان تشنه وشکم گرسنه و پاهای خسته به چه می توانم بیندیشم! راستی، نکند راز خوشبختی تو مثل حرفهایت باشد.نکند خوشبختی واقعی را نشانم ندهی!؟

پیر: من از ابتدا به تو گفتم، رازخوشبختی را به توفاش می سازم. این توئی که باید آنرا برداشت کنی.

--مرد دیگر طاقت نداشت ت اناگهان چشمانش سیاهی رفت و دور خود چرخی زد و بیهوش برزمین افتاد.

...مدتی بعد احساس خنک شدن به سراغش آمد، آرام چشم گشود و دید پیرمرد،آب بر سر و رویش میریزد. پس شروع به نوشیدن کرد و بعد پیرمرد گفت: بیا اینهم آذوقه! مرد با تعجب نگاهی کرد و گفت، چه میبینم! این گوشت بریان را از کجا آوردی؟ و سپس با ولع تمام شروع به خوردن کرد. پس سیر که شد گفت: دیگر برایم ثابت شد که تو ساحری! خداوند مرا یاری دهد، چرا باید گیر کسی مثل تو بیفتم!
—پیرمرد ضربه ای محکم به پشت مرد کوبید و گفت: قبل از آنکه هر حرفی را بیان کنی، قدری به آن بیندیش. آیا باعث تشنگی تومن بودم؟

مرد: آری. مگر تو مرا به اینجا نیاوردی؟

پیر: پس چرا دفعه اول که آب را دیدی و خوردی، مقداری از آنرا برنداشتی تا برای فردایت استفاده کنی؟

مرد: چه میدانم، چون آن آب واقعی نبود و تو آنرا درست کردی!

پیر: اگر واقعی نبود پس چرا سیراب شدی؟ مگر همین الان نگفتم قبل از هر کار و هر حرفی اول خوب به آن بیاندیش؟

--مرد خاموش شد و دیگر چیزی نگفت....بعد از مدتی حرکت، مرد به یکباره فریاد کشید: بالاخره
فهمیدم! آری خودش است. تو ساحر و جادوگر نیستی ولی یقینا فرشته ای! درست حدس زدم،مگرنه؟

پیر: عجب! پس اینطور! ولی اینرا بدان که من هم یک انسانم، درست مثل خودت.

مرد: امکان ندارد،انسان مگر میتواند این کارها را انجام دهد؟

پیر: آری.این کارها تنها بخشی از کوچکترین قابلیتهای انسان است.

مرد: حالا من می گویم و تو هم انکار کن! ولی بالاخره فهمیدم که تو چه هستی!

—و باز رفتند و رفتند تا به مکانی رسیدند. پس مرد گفت: بهتر است استراحت کنیم تا شب نشده و شب به حرکتمان ادامه دهیم، چون شب هوا خنک است.

پیر: باشد هرچه تو بگوئی.

--دوباره به خواب فرو رفتند.....بعد از ساعاتی مرد چشمانش را گشود و به یکباره فریاد زد: آهاااای مار ! پیرمرد بلندشو، مار روی صورت توست! مراقب باش.

پیر: ساکت! خودم دارم می بینم. او با من کاری ندارد!داریم با هم صحبت می کنیم!

مرد: مگر دیوانه شده ای، الان تو را می کشد، بلندشو کاری بکن، کمک،کمک....

--پیرمرد از جایش بلند شد و به آرامی مار را گرفت و بر زمین نهاد. مرد دیگر هاج و واج مانده بود و نمی دانست چه بگوید. پس دوباره به حرکت ادامه دادند. غروب نزدیک شد و گذشت و شب از راه رسید...مرد که دوباره خسته شده بود، گفت: پس چه شد؟ کجاست این راز؟ جان به لبم کردی پیرمرد، چرانمی رسیم؟

پیر: صبور باش، آیا می پنداری خوشبختی دو روزه بدست میاید؟ آیا اگر اینگونه بود، نامش خوشبختی بود!؟

مرد: من که از حرفهای قلمبه سلمبه تو سر در نمی اورم، باشد برویم، هرچه تو بگوئی. اصلا نفرین بر من اگر دیگر شکایتی کنم.

--بعد از مدتی حرکت، دوباره احساس خستگی وگرسنگی به سراغش آمد.هرچه کرد تا خودش را کتنرل کند، نتوانست و بالاخره طاقتش تمام شد و گفت: میدانی،حسابی گرسنه ام. امشب هوس گوشت بوقلمون با شراب و آب گوارا دارم!! میتوانی آنها را برایم فراهم کنی؟ می دانی در واقع نصیحت تو را به کار بستم. کلی راجع به اتفاقاتی که برایمان رخ داد، فکر کردم و نتیجه گرفتم که تو هر کاری را که اراده کنی، میتوانی انجام دهی!

پیر: عجب!ولی من کاری نمی توانم برایت انجام دهم جز این که قدری استراحت کنیم.

مرد: باشد، من که خیالم از بابت تو مطمئن شده است. حالا هر چه می خواهی بگو!
—پس اینرابگفت و به خواب رفت...نزدیکیهای صبح ، مرد وقتی چشمانش را گشود، از ترس بر خود لرزید! ماری بزرگ بر صورت مرد خیره شده بود...پس هنگامی که خواست فریاد بکشد، مار به سرعت او را گزید. مرد ناله ای کرد و بیهوش شد....وقتی به هوش آمد، با صدای لرزان گفت: چه بر سرم آمده،پیرمرد؟ آیازنده ام؟ یا اینکه مرده ام و خودم خبر ندارم! حتما مرده ام، چون اصلا احساس درد نمی کنم!

پیر: تو زنده ای پسرم! سم از بدنت خارج شد! دیگر هیچ مشکلی نداری. راستی بیا،این هم بوقلمون وشراب وآب گوارا!!

--مرد که دهانش از تعجب وامانده بود، دیگر نمی دانست چه بگوید.پس غذاو آب را خورد و دوباره به راه افتادند...مرد حسابی در فکر فرو رفته بود که آخر این کیست، مگر می شود انسان باشد! پس بعد از مدتی گفت: میدانی، دیگر مطمئن شدم که توچی هستی، آره درسته خودشه،بالاخره فهمیدم. توخدایی،درسته؟!

—پیرمرد آهی کشید و سری تکان داد و چیزی نگفت.

—مرد ادامه داد:سکوت علامت رضاست.

انسان که نمی تونه ازسنگ آب درست کنه، تو بیابون گوشت بوقلمون بیاره، مار کاری باهاش نداشته باشه و مرده رو زنده کنه! تو خدایی، آری مطمئنم...

نزدیکیهای غروب بود و مرد باز هم خسته بود و باز هم گرسنه. پس فریادزد: پس چی شد؟ دیگر یک قدم بر نمی دارم. دیوونم کردی، عجب غلطی کردم. اصلا میدونی چیه...نخواستم، گور پدر خوشبختی!

--پیرمرد شروع کرد به خندیدن باصدای بلند...!

مرد: بله،حق داری، بایدم بخندی! آدم احمقی گیر آوردی و داری دستش می اندازی! پیرمرد خرفت. ببین چه جوری داره به ریشم می خنده! مادرت به عزایت بنشیند، بیچارم کردی...!!

--پیرمرد با خنده گفت: اگه حرفی نمانده که به من نگفته باشی بگو، واگر نه میخواهم برایت توضیح دهم.

مرد: حرف که بسیار مانده ولی بگو.

پیر: یه نگاهی به اطرافت بنداز...رسیدیم مرد، رسیدیم...!

مرد: رسیدیم! کجا رسیدیم، اینجا که لب دره است تودل کوه!!

پیر: اینک خوب گوش کن که چه می گویم...اول از همه سوالی دارم. خوشبختی را در چه می دانی؟

مرد: خیلی چیزها. اول از همه ثروت، بعد قدرت، بعد شهرت و خیلی چیزهای دیگر...

پیر: آنها را برای چه می خواهی؟

مرد: برای آنکه بی نیاز باشم. برای آنکه همه به من احترام بگذارند. هرچه دوست داشتم تهیه کنم و محتاج کسی نباشم!

پیر: اگر به تو بگویم، این خواسته ها که هیچ، هر خواسته دیگری هم داشتی، همین الان در وجودت هست ، حرفم رانمی پذیری! باور نمب کنی و مرا لعن می کنی که چرا به حرفم گوش دادی! به تو گفتم به لحظه لحظه سفرمان و اتفاقاتی که میافتند، عمیقا فکر کن. ولی تو به چیز دیگری اندیشیدی! در ابتدا تمام وجودت فکر کشف راز خوشبختی بود ولی هرچه حرکت کردیم و هرچه خسته و خسته تر شدی و تشنه و گرسنه تر، خوشبختی را لعن کردی و وقتی سیراب شدی، دوباره خوشبختی راستایش کردی!ثروت سیراب نمی کند، بلکه همیشه تشنه میکند. این مشکل تو نیست، خصلت ثروت این است. آن هنگام که درعطش می سوختی به جرعه ای آب هم بسنده می کردی ولی وقتی دیدی به آسانی سیراب شدی شروع کردی به بیشتر و بیشتر خواستن! لحظه ای گوشت طلبیدی و لحظه ای شراب و لحظه ای دیگر، بوقلمون! ثروتی که بی زحمت و تلاش بدست آید، هیچگاه تو را سیراب نمی سازد و تو تشنه و تشنه تر میشوی. به توگفتم، تمام کارهایی را که من انجام می دهم، تو نیز میتوانی انجام دهی. ولی تو باور نداشتی. چرا؟ چون همیشه خودت را انکار می کنی! با خودت گفتی، مگرمی شودانسان این کارها را انجام دهد؟ با اینکه خودم به تو گفتم که تو هم می توانی. به تنها چیزیکه نباید فکر می کردی، این بود که بدانی من چه هستم. آیا ساحرم، فرشته ام و یا خدایم!و به تنها چیزی که باید میاندیشیدی و نیاندیشیدی ،خودت بود که آیا من هم می توانم! تمام این سوالات، بارها و بارها پاسخ داده شده است. ولی باز می گویم: آیا می پنداری خداوند بین بندگانش فرق می گذارد؟ آیا یکی را معجزه گر و د یگری را خوار و ذلیل می آفریند؟ آیا اگر این گونه بود، خداوند عادل بود؟ هرکس ، هرجا که هست و به هرجائی که رسیده،حاصل اندیشه و
کردار و گفتار خودش است که باعث شده به آنجا برسد. به تو گفتم، کارهایی که من انجام می دهم، فقط قطره ای از دریاست. شان و مقام انسان والاترین است، نزدخداوند مهربان. خداوند هرچیزی راکه اراده و آرزو کنی، در وجودت نهاده، هر چیز! کافی ست آنها را صدا بزنی، حس کنی و قدمی برداری! خواسته، یعنی این که من باور داشته ام که چیزی کم دارم و در واقع به چیزی نیاز دارم! حال آنکه خداوند مهربان، تمام خواسته ها را از ابتدا در وجودت قرار داده! ولی تو اگر آنرا ندیدی، بدان که راه را به اشتباه رفته ای! این را هم بدان، هیچ چیزی در این دنیا بد نیست. این مائیم که از چیزهای اطرافمان تعبیر "بد" می کنیم. اگر باور کنی چیز بدی در این دنیا هست، یعنی باور کرده ای که آن چیز "بد" را خداوند آفریده است! ولی باز خودت میدانی که خداوند هیچ چیز بدی را خلق نمی کند.این مائیم که با برداشتمان از حادثه ای از آن به عنوان تعبیر "بد" یاد می کنیم و وقتی بپذیری که" بد" هست در واقع قبول کرده ای که بدی را خواهی دید! تو دیدی که ماری روی صورت من نشسته است. پس ترسیدی و فریاد زدی و فکرکردی آن مار"بد"است و مرا خواهد کشت! ولی آن تعبیر تو بود. ولی من درآن لحظه زیبا داشتم با مار صحبت می کردم و ایمان داشتم که او برای صدمه رساندن به سمت من نیامده. ولی همان مار، هنگامی که بر روی صورت تو نشست، بر اساس افکار نادرست خودت و دیگران، پنداشتی که آن مار خطرناک است. پس ترسیدی و وقتی ترسیدی یعنی پذیرفتی که آن مار "بد" است و مار وقتی دید که تو به او می گوئی که بد است، پیش خود گفت: این مرد می پندارد من "بد" هستم، پس باید افکارش را به او ثابت کنم. پس او را خواهم گزید! این را مطمئن باش و بدان که هیچ کار این دنیا تصادفی نیست. چون قانونی وجود دارد و آن این است: انسانها و محیط پیرامون تو، با تو آنگونه رفتار می کنند که تو با آنها می کنی! و این قانون است و هرگز عوض نخواهد شد. یکبار دیگر به زندگیت از زمان کودکی تا به حال فکر کن. نه فکری سطحی، بلکه عمیق و عمیق تر شو.اگر این گونه عمل کنی، پاسخ تمام سوالات خود را پیدا خواهی کرد. با نگاه به درون و با کمک عقل و حس خود آنها را تجزیه کن. خواهی دید که تمام مسائل تو بر اثر چه فکر و کدام عمل تو بوده است. و آنگاه که آنرا یافتی، دیگر خود به خود می دانی که چه باید بکنی. باایمان آنها را قوی کن، ایمان به ذات خودت. مطمئن باش هر کاری را که دیگران انجام دادند، تو نیز می توانی. ترس رادور کن و عشق را فریاد بزن. خواهی دید که چه نیروی عظیمی هستی و چه کارهائی می توانی انجام دهی...

--حال وقت آن است، تا به وعده خود عمل نمایم. برخیز و برلب پرتگاه بیاوجملاتی را که روزاول گفتی، دوباره فریاد بزن!

—مرد به آرامی گفت: دیگر نمی خواهم! آنچه باید می دانستم،دانستم!

پیر گفت: تا تجربه نکنی، نمی دانی که چه میدانی! من والاترین و باارزشترین تجربه خود را دراختیارت می گذارم. آیا انرا دریغ میکنی؟!

--مردازجایش برخاست، پس شروع کرد با صدای بلند هر آنچه آنروز می گفت را دوباره تکرارکرد..................پس شنید تمام آنها دوباره به خود او باز گشتند!

پیر: شنیدی؟ این مکان را همیشه به خاطر بسپار و بدان که هرچه می کنی به سویت باز خواهندگشت.

مرد:چگونه ایمانم را قوی و محکم سازم؟

پیر: قضاوت را کنار بگذار، تجربه را عمل کن. آنچه دیگران می گویند و آنچه قبلا می پنداشتی، همگی را کنار گذار و فقط تجربه کن. دیگران هر کاری که انجام دهی باز هم می گویند. پس با نگاهی دیگر به جهان بنگر.....عشق را فریاد بزن و محبت را تجربه کن. خواهی دید که هر جیزی که پیرامونت هست، همگی خیر و برکت اند. آنها را با تمام وجودت حس کن وببین که این سیل خروشان، چگونه شان ومنزلت والای انسانیت را به تونشان خواهندداد. و تو در مقابل تمام اینها جز شکر گفتن، دیگر چه می توانی بگوئی و انجام دهی.......


[ یکشنبه دوازدهم دی 1389 ] [ 23:23 ] [ emo ]

از خواب بيدار ميشه و ميبينه خونه تنهاست..
ميره سراغ سي دي هاش و اون سي دي  که ته اون کشو هست رو در مياره ميذارتش تو سيستم.
با اون دکمه ي مثبت منفي ريموت ور ميره و حواسش به صداست.
دو برگ دستمال کاغذي هم تو دستشه...
بايد قبل اينکه کسي بياد کارشو انجام بده.
دفعه ي قبل زير دوش حمام اين خلوتو پيدا کرده بود.
خوب ميدونه که داره خودشو داغون ميکنه...

دقايقي بعد..

همونجور که نفساش تند شده و کارش تموم شده اون خيسي رو با دستمال پاک ميکنه از صورتش...


 اون پسره بدجور دلش گريه ميخواست.. با اون آهنگ قديمي سي ديِ گريه کرد و روح خودشو ارضا کرد.

جادوگری


ادامه مطلب
[ پنجشنبه هجدهم آذر 1389 ] [ 23:3 ] [ emo ]
 
بسیاری از سخنرانان موفق به خصوص در حوزه قانون جذب نظیر ایسترهیکس نظریه جالبی دارند.
 

آنها میگویند اگر انسان بتواند فقط 18 ثانیه روی چیزی که واقعا میخواهد تمرکز کند یک زنگ بزرگ در کاینات به صدا در می آید که توجه کل هستی را به سمت این شخص جلب میکند.

اگر این 18 ثانیه بتواند تا 68 ثانیه ادامه یابد دیگر کار تمام است و کل هستی به تکاپو می افتد تا برای فکر متمرکز شده یک راه حل پیدا کند. اگر آرزوست ، برآورده اش کند و اگر سوال است ، برایش جوابی بیابد.

کاینات بیرون از بدن ما گوش به فرمان ماست تا هر چه را می خواهیم به او ابلاغ کنیم. اما به یک شرط و آن این است که موقع دستور دادن تمرکز داشته باشیم . 68 ثانیه یک جا بایستیم و صریح و شفاف بگوییم چه می خواهیم. 

[ جمعه دوازدهم شهریور 1389 ] [ 15:3 ] [ emo ]

راهنمای پولدار شدن در ۵ مرحله

از وقتی یادم می‌آید تا الان که این‌قدری شده‌ام، همه‌چیز را یک جور دیگر ببینی بهتر است. یعنی گزاره‌ی چگونه پولدار شویم را باید جور دیگری دید. من فکر می‌کنم این توجه همیشگی را از روی خود پول‌دار شدن باید برداشت و به چیزهای دیگری توجه کرد. چون فکر می‌کنم آدم همینجوری پولدار می‌شود. یعنی چه؟ سوال خوبی است. من فکر می‌کنم تمام پول‌دارهای معروف جهان ناخواسته به چیزهایی فکر می‌کردند که قاعدتا خود پول‌دار شدن نبود. از قارون بگیرید تا حاتم طائی و نادر پدرسوخته و اوناسیس و همین حسین ثابت خودمان (مالک اکثر هتل‌های کیش و ۹ هتل در جزایر قناری) اصلا به پول‌دار شدن فکر نمی‌کرده‌اند. با این حساب، که همه‌ی حساب کتاب‌هایتان را بهم ریخته‌ام، می‌توانم فرار کنم و یهتان رازش را نگویم. اگر وسط نوشتن حوصله‌ام نکشید همین کار را می‌کنم. چون شما گزاره‌های منفی را زودتر از گزاره‌های مثبت باور می‌کنید. یعنی وقتی بگویم کارتان اشتباه است، زودتر باور می‌کنید تا وقتی بگویم کارتان درست است. پس امیدوارم حوصله‌ام از نوشتن این مطلب سر نرود.

برای این‌که راهکار واقعی پول‌دار شدن  را یاد بگیرید کمی به سرنوشت من توجه کنید. من همیشه چشمم دنبال سایه‌های دیگران بود. از بچگی. دنبال آدم‌ها راه می‌افتادم و می‌خواستم جایی سایه‌شان را گیر بیندازم. اما نمی‌شد. تازه فکر می‌کردم سایه‌ها باهم فرق دارند. برای همین هم بعد از بارها تحمل شکست، باز تا آدم تازه‌ای می‌دیدم، دنبالش راه می‌افتادم تا سایه‌اش را شکار کنم. تا این‌که خوردم به پست یک نفر زرنگ‌تر از خودم که تا دنبالش راه افتادم، دستم را خواند. وقتی داشتم آهسته می‌رفتم سروقت سایه‌اش، که سر کوچه ایستاده بود، از پیچ کوچه درآمد و محکم زد پس کله‌ام. بعد دست کرد جیبش و یک ماژیک قهوه‌ای داد دستم و گفت برو پی کارت. داستانش طولانی است. فقط همین‌قدر بگویم که ما رفتیم و رفتیم پی کارمان تا شدیم اینی که هستیم.

برای پولدار شدن، چند راهکار کوتاه بهتان پیشنهاد می‌کنم. این هم یک روش است. امتحان کنید. ولی اگر پولدار شدید، حتما حق حساب مارا با شیرینی بچه‌ها بیاورید. همان‌طور که نگفتم، من از چند راه‌کار مختلف روانشناختی برای فریب شما و دیگران استفاده می‌کنم. تا اگر کسی به این پنج راهکار برخورد، نفهمد داستان از چه قرار است. تا چقدر خودتان را به من بسپارید.

۱٫ دم کنی را فراموش کن:

همان‌طور که  گفتم، به پولدار شدن فکر نکنید. نادر وقتی رفت هند، اصلا دنبال پول نبود. محمود غزنوی بودها. ولی نادر نبود. رفت هند برای لشگرکشی و جهان‌گشایی. آن‌جا کلی معبد دید که پر از طلا بود. وقتی از هند برمی‌گشت کسی نپرسید معبد‌های زرد رنگ ما چرا شبیه مسجدهای ایران آجرنما شده است. چون به دنبال پول نبود. همان‌طور که آن مرد زرنگ‌تر از خودم، که از سایه‌اش فراری بود، هنگام پس کله‌ای زدن به من، آرام سایه‌اش را انداخت در جیب من و مرا بدبخت کرد، شما فقط باید منتظر فرصت باشید. پول فراری از دست آدم‌های طمع‌کار، می‌رسد به تنگ کوچه‌ای تا نفسی تازه کند و شما آرام و بی‌سر و صدا می‌گذاریدش داخل جیبتان. به همین راحتی. پس برای این‌که اسم تهوع‌آور پول حالتان را خراب نکند، همیشه با خودتان تکرار کنید: دم‌کنی را فراموش کن. دم‌کنی را فراموش کن. دم‌کنی را فراموش کن…

۲٫ مواظب ستون باش:

بعد از این‌که گنج افسانه‌ای قارون را که از دست حفاران و کاشفان فراری بود را گذاشتید توی جیبتان، مبادا تند بدوید به طرف در خروجی. همیشه وقتی می‌خواهید تندی از معرکه فرار کنید و احساس زرنگی بهتان دست بدهد، یک نفر از شما زرنگ‌تر، پشت یک ستون مخفی شده تا ستون را بیندازد رویتان. آرام و با طمانینه، انگار که اتفاقی نیفتاده، همچنان که مراقب ستون هستید، از کنارش بگذرید. آن آدم زرنگ به خیال این‌که هر کسی که گنج را پیدا کند، از فرط خوشحالی تند پا به فرار می‌گذارد، گول خورده و ستون را نمی‌اندازد. پس تکرار کنید: مواظب ستون باش. مواظب ستون باش.

۳٫ماژیک قهوه‌ای:

با تکرار این اسم بی‌ربط، یاد سرنوشت من بیفتید. که وقتی یکبار دیدم سایه را نمی‌شود گرفت، بازهم رفتم سراغش تا سرنوشت مرا یقه کرد. شما هم سماجت به خرج ندهید. و البته زیاد هم برندارید. چه کسی را دیده‌اید که برود لوازم التحریری صدتا ماژیک قهوه‌ای بخرد؟ ولی زیادند کسانی که بسته بسته خودکار و ماژیک آبی می‌خرند. پس اگر آن ثروت افسانه‌ای آمد سراغتان، آن قدر برندارید که از همه‌جایتان بزند بیرون و همه بفهمند. به اندازه بردارید. مطمئن باشید اگر کم کم بردارید، ماندگارتر خواهد بود. پس به افتخار ماژیک قهوه‌ای.

۴٫ هرکی بگه من، خره:

این جمله را می‌توانید با هر فحشی که بهتر یادتان می‌ماند، مزین کنید. فقط فحشی انتخاب کنید که حکم خط قرمز برایتان داشته باشد. یعنی فحشی که از هرکی بشنوید، حسابی کتکش می‌نید یا به هرکسی بگویید، دمار از روزگارتان درمی‌آورد. این جمله این‌قدر مهم است. و خاصیت آن. هروقت خواستید از پولی که دارید با کسی حرف بزنید، این جمله را تکرار کنید تا از ذهن نوه‌تان هم محو شود که پدربزرگش پولدار بوده است. خودتان را تابلوی در و همسایه نکنید. چیزهای گران نخرید و به خودتان وصل نکنید. مردم‌دار باشید. در غیر این‌صورت، حتما چشم خواهید خورد و به مرحله‌ی مواظب ستون باش پرت می‌شوید. و حتما ستون می‌افتد رویتان. نگید نگفت! در ضمن اگر می‌خواهید ثروتتان به باد نرود، واقعا به بقیه، بی آنکه بفهمند کمک کنید. با این‌که هیچ‌وقت آن‌قدر پول نداشته‌ام تا به کسانی که می‌خواهم کمک کنم، همیشه از فکر کردن به این کار لذت برده‌ام. شما هم بچشید. پس: هرکی بگه من خره. هرکی بگه من خره. هرکی بگه من،….

۵٫ عمه ماریا و دایی‌جان ویکتور:

همیشه، حتی قبل از این‌که پولدار شوید، از یک فامیل خیلی دور صحبت کنید که ارتباطی با او ندارید. بگویید او خیلی پول‌دار است و تنها یک‌بار شما او را دیده‌اید. و در همان یک‌بار عاشق هوش و ذکاوت و مهربانی شما شده است. این‌کار را انجام دهید حتما. حتی اگر اتفاقی هم نیفتاد، شما یک پولدار در فامیلتان دارید که خیلی شما را دوست دارد. خاصیتش در این است که وقتی پول‌دار شدید، کسی نمی‌گوید دزدی کرده‌اید. و تعجب نمی‌کند. مطمئن باشید زودتر از شما یاد آن فامیلتان خواهد افتد و پیش خودش، بی‌آن‌که شما بگویید، خواهد گفت: حتما عمه ماریایش مرده و پروتش را به او بخشیده. یا خدا بیامرز دایی‌جان ویکتور. آدم‌ها چون خیلی حسود هستند، این چیزها را فراموش نمی‌کنند و حتما باور خواهند کرد. پس یادتان نرود. عمه ماریا و دایی‌جان ویکتور.


ادامه مطلب
[ چهارشنبه سی ام تیر 1389 ] [ 12:42 ] [ emo ]
باورها و تاثیر فوق العاده عجیب آنها
 
آزمايشي را در « هاروارد يونيورسيتي » انجام دادند :80 پيرمرد و 80 پيرزن را
انتخاب كردند . يك شهرك را به دور از هياهو مانند با 40 سال پيش ساختند .
 غذاهاي 40 سال پيش در اين شهرك پخته ميشد . خط روي شيشه هاي مغازه ها ،
 فرم مبلمان ، آهنگها ، فيلم هايقديمي ، اخباري كه از راديو و تلويزيون پخش ميشد ،
را مطابق با 40 سال قبل ساختند . بعد اين 160 نفر را از هر نظر آزمايش كردند.
تعداد موي سر ، رنگ موي سر ، نوع استخوان ،خميدگي بدن ، لرزش دستها
لرزش صدا ، ميزان فشار خون ... بعد اين 160 نفر را به داخل اين شهرك بردند ،
بعد از گذشت 5 الي 6 ماه كم كم پشتشان صاف شد ، راست مي ايستادند،
لرزش دستها بطور ناخودآگاه از بين رفت ، لرزش صدا خوب شد ،
ضربان قلب مثل افراد جوان، رنگ موهاي سر شروع به مشكي شدن كرد ،
چين و چروكهاي دست و صورت از بين رفت ...علت چه بود ؟خيلي ساده است .
 آنها چون مطابق با 40 سال پيش زندگي كردند ، باور كرده بودند 40 سال جوانتر شده اند .انسانها همان گونه كه باور داشته باشند مي توانند بينديشند . باورهاي آدمي است
 كه در هر لحظه به او القا ميكند كه چگونه بينديشد . اصولا فرق بين انسانها ، فرق ميان باورهاي آنان است . انسانهاي موفق با باورهاي عالي ، موفقيت را براي خود خلق ميكنند. انسانهاي ثروتمند ، باورهاي عالي وثروت آفرين دارند كه با اعتماد به نفس عالي خود
و بدون توجه به تمام مسائل به دنبال كسب ثروت ميروند و به لحاظ باورهاي
مثبتشان به ثروت مطلوب خود ميرسند . قانون زندگي قانون باورهاست .
باورهاي عالي سرچشمه همه موفقيتهاي بزرگ است . توانمندي يك انسان را باورهاي
 او تعيين مي كند .انسانها هر آنچه را كه باور دارند خلق ميكنند . دستاوردهاي شما
را در زندگي باورهاي شما ميسازند .زيرا باورها تعيين كننده كيفيت انديشه هاست و
انديشه ها عامل اوليه اقدامها و اقدامها عامل اصلي
 
www.emo-wizard.blogfa.com

ادامه مطلب
[ پنجشنبه بیستم خرداد 1389 ] [ 20:36 ] [ emo ]
قانون جذب می گوید:

وقتی به چیزی فکر می کنی ، چه آن چیز را بخواهی و چه نخواهی ، همین فکر کردن وهمین  تمرکزکردن روی آن چیز باعث می شود که بلافاصله در بخشی از کاینات آن چیز واقعی شود!

این یعنی ما انسان ها در درونمان از یک قابلیتی برخورداریم به نام قدرت تبدیل فکر و نیت به اشیا و اتفاقای حقیقی و واقعی و فیزیکی!

هر فکری که در ذهن ما تولید می شود یک ارتعاش تولید می کند. این ارتعاش اگر به مدت کافی در ذهن حفظ شود دامنه اش آنقدر زیاد می شود که می تواند از مرز آستانه قابل قبولی عبور کند و توسط کاینات جدی قلمداد شود. کاینات بلافاصله مشابه این ارتعاش را تولید می کند و چون در کاینات هر ارتعاش معادل یک واقعیت است در نتیجه چیزی فیزیکی در هستی برای این ارتعاش بلافاصله ایجاد می شود. در این مرحله فکر ما که ماهیتی ذهنی و غیر مادی دارد به یک واقعیت تبدیل شده است

 

[ پنجشنبه بیستم خرداد 1389 ] [ 20:24 ] [ emo ]

اگر کسی به هیچ عنوان اخلاقیات بد و رفتار زشتش را نسبت به شما تغییر نداد و به عشق و محبت الهی و منطق و استدلال نیز جواب نداد فقط کافی است به فرشته اش نامه بنویسید و از او بخواهید آن فرد را اصلاح کند دیر یا زود نتیجه را خواهید دید

نکته بسیار مهم در ارتباط با نامه نوشتن به فرشته اشخاص:وقتی به فرشته کسی نامه مینویسید باید  خودبینی و غرور و کدورت و فریب را پشت سر بگذارید و بر ژرفترین مسند قضاوت بنشینید و در فطرت معنوی او نفوذ کنید پس هرگز از این روش برای اسیر کردن دیگران در چنگال خود استفاده نکنید که فرشته اش این کار را نخواهد کرد ولی در ارتباط با مسائلی چون اعتیاد و بد دهنی و انجام کارهای خلاف که هم به ضرر خود شخص و دیگران است بیدرنگ به فرشته اش نامه بنویسید و از او کمک بخواهید ولی در این راه هرگز ناامید نشوید دفتر و قلمی حاظر کنید و از فرشته دوستان و اعضای خانواده کمک بخواهید و نیز میتوانید به فرشته خود نیز نامه و از او کمک بخواهید.

تحت هر شرایطی میتوانید برای فرشته همان شرایط نامه بنویسید که در این صورت بسرعت جواب میدهد انواع فرشته ها:فرشته های شفا و ثروت و توانگری و عشق و محبت و زنا شویی و آزادی و آزادگی واعتماد به نفس و قدرت و شجاعت وحمایت و پشتیبانی......(هر فرشته مسئول موقعیت و شرایطی است)

نامه مردی از آفریقا:.همسرم سرشار از نفرت و انزجار بود .از وقتی برای فرشته اش نامه مینویسم به گونه ای مثبت پاسخ داده است.در نتیجه رفتار هماهنگ همسرم پسرم نیز هماهنگتر شده است

شخصی از ایلینوی :قرار بود صورتحساب بیمارستان را بپردازم و در آن لحظه برایم دشوار بود وقتی مشکل خود را با متصدی این امر در میان گذاشتم واکنشی خصمانه نشان داد به فرشته اش نامه نوشتم و از او کمک خواستم .دفعه بعد که با او صحبت کردم کاملا عوض شده بود  هر روز به فرشته های شفا و عشق و زناشویی خود نامه نوشتم وشاهد بهبودی چشمگیری در همه زمینه های زندگیم بوده ام.

خانمی از کالیفرنیا:نزدیک دو سال پیش نامه نوشتن به فرشته شوهر سابقم را آغاز کردم تا او را از شر اعتیاد به الکل که نه تنها زندگی زناشویی ما بلکه زندگی خودش را نیز به تباهی کشیده بود نجات دهد.و از فرشته اش خواستم با پسرمان که هنوز به رابطه و تماس با پدر نیاز داشت رفتاری نرم و آرام داشته باشد.تقاضایی بسیار بزرگ به نظر میرسید چون او از چهارده سالگی معتاد به الکل بود در ضمن زمانی که شروع به نامه نوشتن کردم دوازده سال بود که با من یا پسرمان تماسی نگرفته بود.دو ماه پیش با پسرم تماس گرفت و فهمیدم همان موقعی که به فرشته اش نامه می نوشتم اعتیادش به الکل را ترک کرده است.اکنون بعد از سالها بیپدری پسرم پدری دارد که میتواند به او افتخار کند.

نامه مردی به کسی که به او بدهکار بود و پولش را پرداخت نمیکرد:::فرشته جان براون(نام بدهکار)شما را تقدیس و گرامی میدارم که بسرعت این مشکل مالی را برطرف کنید و من فورا پولم را دریافت کنم.پانزده بار این عبارت را نوشت زیرا بسیاری از عارفان بر این عقیده اند که پانزده شماره ایست که اوضاع مخالف و دشوار را از سر راه آدمی برمیدارد.دو روز بعد جان براون تماس گرفت که چکی را با پست برایم فرستاده و روز بعد چک را دریافت کردم.

سالها پیش در روزنامه های انگلستان داستان زنی را نوشتند که سالهااز سل پیشرفته ریوی عذاب میکشید و در حال مرگ بود پزشکان مدتها بود که از او قطع امید کرده بودند .خویشاوندان کنار بسترش گرد آمدند و به آخرین نفس او می نگریستند چند دقیقه پس از نفس آخر ناگهان نفس عمیقی کشید و صاف در بستر نشست و گفت:بله گوش میکنم چه کسی صحبت میکند ؟ناگهان حاضران در اتاق بالای بستر او فرشته ای را دیدندکه گفت:رنجهایت پایان پذیرفته برخیز و گام بردار)زن با اینکه چند ماهی از بستر بیرون نیامده بود از تخت پایین آمد و غذا خواست.ماهها بود که غذای جامد نخورده بود و فقط مایعات میخورد.پس از پنج سال رنج شدید بسرعت سلامتش را بازیافت و آزمایشهای پزشکی اثری از بیماری را نشان نداد.فرشته به او گفته بود سلامتش بازیافته تا به شفای دیگران کمک کند .پس او بیشتر وقتش را صرف دعا برای افراد دهکده اش میکرد و برای آنها از فرشته شفا میخواست و همچنین در دهکده اش شفاهای بسیاری رخ داد.

اینها نمونه هایی از نامه های افراد جواب گرفته از نامه نوشتن به فرشته بوده اند چرا شما نباید یکی از این افراد باشید پس از امروز با توکل به خدا این شیوه نامه نگاری را آغاز کنید فقط باید اندکی تحمل داشته باشید .اگر شما  روزی از این مطالب سود بردید خواهش میکنم من رو از دعای خیرتون بی نصیب نگذارید.مرسی.

[ جمعه ششم آذر 1388 ] [ 13:20 ] [ emo ]
       

بیرون ز تو نیست هر چه در عالم هست

از خود بطلب هر انچه خواهی که تویی

(مولانا)

[ یکشنبه یکم آذر 1388 ] [ 0:12 ] [ emo ]

به کلبه اسرار من خوش آمدید

به كلاس جادوگري يك جادوگر  خوش آمدید!

من یه جادوگرم!!! یه جادوگر توی این جهان  مثل جادوگر های دیگر

اما آن جادوگری که فکرش را  میکنید نیستم  من کار های عجیب انجام نمی دهم یا اینکه اجی مجی نمیکنم من عشق و محبت را به شما هدیه میدهم من خود شناسی را به شما یاد میدهم که چگونه خود و نیروی فکر خود را پیدا کنید که چگون افکار خود را هدایت کنید وبه نیروی باورنکردنی درون دست پیدا کنید به هرچه که بیندیشید آن را بدست می آورید هر فکر در ذهن شما یک واقعیت است یک نیرو است. حال با ما باشید.


(ما ساخته افکارمان هستیم پس مواظب افکارمان باشیم)

 


ادامه مطلب
[ شنبه شانزدهم آبان 1388 ] [ 14:37 ] [ emo ]

.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

جادوگری می آید و جهان را متحول می کند عشق و محبت را پرورش می دهد و زشتی را نابود می کند .... آری من همان جادوگرم اموی تنها.....

امکانات وب
 Monitored by Shumonitor $$ The Best Autosurf, HYIP Monitor And Advertising $$


قالب بلاگفا

قالب وبلاگ

download

قالب بلاگ اسکای

اخلاق اسلامی

قالب وبلاگ

فروشگاه اينترنتي ايران آرنا